![]() |
![]() |
|
| موسيقي ايران زمین About Persian Music |
|
گفتوگو با محسن نفر آهنگساز و نوازنده تار ذات موسيقی ما تك صدایی نيست محسن نفر در زمره نخستين موسيقيداناني است كه پس از انقلاب ظهور كردند. وي متولد ۱۳۳۹ تهران است و از ۱۲سالگي با ورود به هنرستان موسيقي ملي آموزش مباني موسيقي ايراني و غربي را به پايان برده است. سال ۱۳۵۷ در رشته موسيقي دانشگاه تهران پذيرفته مي شود كه پس از سه ترم تحصيل، به علت انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها، عملاً از ادامه تحصيل بازمي ماند. دربازگشايي مجدد دانشگاهها دانشجويان رشته موسيقي مجبور به تغيير رشته مي شوند! زيرا رشته موسيقي ۹ سال پس از انقلاب فرهنگي نيز همچنان تعطيل بوده است. پس به انتخاب یا به اجبار در رشته فلسفه دانشگاه تهران ادامه تحصيل مي دهد. بزرگترين معلم اش در هنرستان موسیقی ملی، استاد علي اكبرخان شهنازي بود. «نفر» به مدت ۴سال ازمحضر ايشان بهره مند شده، بطوري كه خودش معتقد است اين ۴سال به اندازه ۲۴سال مفيد بوده است! او پس از انقلاب با ورود به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، واحد موسيقي آن نهاد را با همكاري سید حسام الدین سراج پي ريزي كرد. از نتايج فعاليتهاي وي درحوزه هنري ساخت موسيقي متن براي فيلمهاي "مرگ ديگري"، "بلمي به سوي ساحل" و "روزنه" است. علاوه برآن وي آهنگسازي و اجراي نوارهاي موسوم به نينوا ۳،نينوا ۴ و نينوا ۵ را هم بر عهده داشته است. اين نوارها با نام وصل مستان ،۱۳۶۵ شمس الضحي ۱۳۶۶ و باغ ارغوان ۱۳۶۷ روانه بازار شدند كه البته نقش وي در اثر باغ ارغوان فقط رهبر گروه و تكنواز بوده است. محسن نفر در سال ۱۳۶۸ بعد از ضبط اثر ديگري به نام نينوا 6 با حوزه هنري قطع رابطه مي كند. او مي گويد درآن سال به علت تغيير نگرش مديريت حوزه نسبت به موسيقي، اثر وي عملاً بلوكه شد. بطوري كه نه حاضرند نوار نينوا 6 را منتشر كنند و نه اصل آن را به آهنگساز عودت مي دهند تا خود وي از مسير ديگري اقدام به انتشار آن كند. "ياديار" آخرین اثر گروه نوازی اوست كه به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت بنیانگزار جمهوری اسلامی درسال ۱۳۶۹ روانه بازارشد و پس از يازده سال غيبت، در پاييز 1380 اثرديگري به نام «فكرنو» از وی منتشرشد. گفت و گوی زیر 13 اسفند 1380 در روزنامه ایران چاپ شد که اینک به بهانه کنسرت اخیر وی در کشور بحرین بار دیگر آن را در برابر دیدگان موسیقی دوست قرار می دهم. گفتنی است گروه "غوغا" به سرپرستی محسن نفر و خوانندگی حسین علیشاپور به مناسبت هفته فرهنگی ایران در کشور بحرین اجرای موسیقی دارند.
آقای نفر! چندين سال است واژه تكنيك در پهنه موسيقي ايراني و بخصوص نوازندگي مصطلح شده است. شما به عنوان نوازنده تار بفرماييد مفهوم تكنيك در موسيقي ايراني چيست؟ تكنيك يك واژه اي است كه ريشه يوناني دارد و در بسياري حوزه ها ازجمله صنعت و مهارت و... به كار مي رود. اما اين اصطلاح را درموسيقي هم وارد كرده اند، به نظر من خيلي اصطلاح صحيحي نيست براي اينكه با فضاي موسيقي قرابت و هم سنخي ندارد بنا به دلايل مختلف كه حالا وارد آن نمي شويم. اما اصطلاحاً مراد از تكنيك در موسيقي، در كار نواختن در سرعت عمل و آن توانايي هاي بالقوه يك نوازنده است. بنابراين اگر يك فردي توانايي هاي بالفعلي داشته باشد، از نظر سريع زدن و از نظر تقريباً كارهاي عجيب و غريب و غيرعادي كردن، اصطلاحاً مي گويند تكنيكش خوب است. علي الخصوص اين واژه خيلي معطوف است به سرعت. اما كلاً من معتقدم كه اين كلمه نبايد باشد و به جاي آن از توانايي در نواختن يا ميزان بالاي مهارت استفاده كرد. اين مهارت عبارت است از سرعت، خوش صدايي، خوش لحن بودن ساز و صحيح و سالم و خالص روايت كردن. يعني فرض كنيد شخصي كه در نوازندگي تار از امتياز بالايي برخوردار است، از نظر دست راست داراي مضراب خيلي سرحال، توانا، پخته و ازنظر دست چپ كاملاً نرم و منعطف است. دست چپش مانند يك پرنده سبكبال روي دسته ساز جست و خيز مي كند. بنابراين مهارت بالا، خوش صدايي، خوش لحني، استقلال آوا و شخصيت آهنگ مي تواند در اين مفهوم جاي بگيرد اما جامعه موسيقي در حال حاضر مرادش از تكنيك سريع نوازي است. تعريف شما از نوگرايي در عرصه نوازندگي چيست؟ درواقع نوگرايي در هيچ كاري اتفاق نمي افتد مگر اينكه درفكر اتفاق افتاده باشد. يعني اگر آن فردي كه شما از او توقع نوگرايي داريد و آن كاري كه مشمول نوگرايي هست، مادام كه در ذهن مدعيان آن كار اين اتفاق نيفتد، هيچوقت وجهه نوگرايي به خود نمي گيرد. بنابراين اول يك تحول فكري، يك تحولي كه دگرگوني عميق در تفكر به وجودآورد، لازم است. اگر چنين شد صددرصد در كارشان هم نمود پيدامي كند. حالا اين مبحثي ديگر است. نوگرايي به معناي تغيير كلي و دگرگون كردن آنچه بوده است گاهي ممكن است صددرصد غلط باشد. نوگرايي از نظر من به معناي نگاه نوين داشتن به آنچه كه بوده است به عبارتي ارائه قرائتي جديد از آن. دوم اصلاح نابساماني آنچه كه بوده است، سوم همزبان شدن و همزمان كردن آنچه كه بوده است و آخر بر اساس آنچه كه بوده است گفتن منتها با آن تعابيري كه عرض شد. اما نوگرايي به معناي واژگون كردن و از ميان برداشتن آنچه كه بوده است كاملاً غلط است. البته هيچكسي نمي تواند يك فرهنگ منسجم و مستحكم و پرسابقه را ازبين ببرد ولو اينكه شخص مدعي بسيار توانا هم باشد، محال است. فرهنگ موسيقي سنتي ما يك دژ محكم و كهنسالي است كه پتانسيل جواني و رشد و استعداد شكوفا شدن و به اوج رسيدن كاملاً در آن وجوددارد. بنابراين ازنظر سابقه و تقويم كهنسال است ولي ازنظر شكلهاي اكتشاف نشده و از نظر معاني و مفاهيم براي ارائه كارهاي فراوان، بسيارجوان است به اين دليل اصلاً فرهنگ مستقل و باسابقه هيچ كشوري را نمي توان از بين برد و برفرض محال كار عاقلانه اي هم نيست. در واقع پا روي دريايي از ارزشها، توانايي ها و استعدادها، گذاشتن است و اين خود منجر به غرق شدن مي شود باعث سقوط در پرتگاه توهم و تصور باطل مي گردد. چنانكه مي دانيم مهمترين واسطه بين يك موسيقيدان و شنونده اش، همان اثر موسيقايي است. به نظر شما شنونده اثر چگونه مي تواند پي به افكار جديد صاحب اثر ببرد؟ به عبارتي چه مشخصه هايي در وجود يك قطعه موسيقي ممكن است بيانگر فكري نو باشند؟ اين به خود شنونده مربوط مي شود. اگر يك شنونده اهل تشخيص و اهل بصيرت باشد (يعني شنونده حرفه اي موسيقي) و در اينجا شنونده حرفه اي موسيقي سنتي باشد يا به تعبير بهتر شنونده موسيقي و سازي كه بنده مي نوازم باشد، او اهل تشخيص است و در اين صورت خودش سير تغيير و تعابير و به اصطلاح بيان فني اين طور چيزها را كاملاً متوجه مي شود. بنابراين نمي توان براي آن فهرستي ارائه داد. اين به خود شنونده مربوط مي شود. من به عنوان يك شنونده، وقتي آثار شما را در يك دوره پانزده ساله يعني از ۶۵ تا ،۸۰ گوش مي كنم، متوجه بعضي تغييرات و تحولات در كارتان مي شوم. براي مثال نواختن پاساژهاي تند و تيز و استفاده از فواصل كروماتيك در آثار متأخر شما به گوش مي رسد. آيا اين عوامل مي توانند بطور مشخص بيانگر نوگرايي در كارتان باشند؟ خير، من اينها را دلايل نوگرايي نمي دانم ممكن است يك چيزهايي معادل اينها را به عنوان تغيير ياد كرد اما به عنوان نوگرايي نمي شود آنها را نام برد و من كه عرض كردم نوگرايي در فكر، منظور نوگرايي در كار خودم نبوده است. منظور من اين نبوده كه كار من نوشده است. يعني يك چيزي بوده حالا نسبت به آن نوشده. من بطور محتوايي تفاوت زياد بين اين اثر و آثار ديگر خودم و آثار بعدي قائل نمي شوم. اما هدف از اين نوار "فكرنو"، ارائه يك فكر نو بوده است كه درآن سعي شده اين فكر نو بيان موسيقايي هم داشته باشد. من مي خواهم بگويم اصلاً به چه معنايي به يك موسيقي نگاه مي شود؟ درصورتي كه بايد به چه معنايي نگاه بشود؟ آيا نگاه به موسيقي، نگاه به هنر و نگاه به هر چيز ديگر صرفاً يك نگاهي است روزمره گرا، محدود، تصنعي، حتي تخصصي به معناي صنفي و اشتغال گرايانه است يا نگاهي است عميق و انساني؟ و آيا اين نگاه گذشته و حال و آينده انسان را در نظر دارد يا نه، آن لحظه ميرا و گذراي انسان را؟ بنابراين من اين نكته را گفتم كه چه به زبان مقاله و چه به زبان كتابت و چه به زبان موسيقي بيان كنم، در چارچوب اين تفكر ملودي ها، جمله بندي ها، عبارت ها، ضربي ها و آوازها، همه اينها مطرح شده است. بنابراين پاساژها و كروماتيك ها در اينجا حرف اصلي را نمي زنند اين روند ملودي هست كه دراثر چرخش خودملودي براي تزئين، براي زيباترشدن، مؤثرترشدن، ايجادتنوع و براي جذابيت بيشتر ايجادكردن، آن اتفاقها رخ داده است. همه اين اتفاقها در لحظه پيش آمده، يعني معلول كاري ازقبل آماده شده نيست. چارچوب كارها كلاً همه اش از قبل ساخته شده ولي اين ظرافتها و آن كارهايي كه به اين منظور است بيشتر معلول همان لحظه هاست. در مباحث موسيقايي دو واژه احساس و تكنيك گاه در كنار هم و گاه در مقابل هم قرارمي گيرند و گاهي حتي به عنوان معيار سنجش مصرف مي شوند. شما چه تعريفي از نوازندگي احساسي و نوازندگي تكنيكي ارائه مي دهيد؟ عرض كنم كه؛ حالا باز كلمه تكنيك را اينجا شما استفاده كرديد ما گفتيم به كار نبريم ولي حالا خودمان هم حرف خودمان را زير پا مي گذاريم! اما آن چيزي كه به هرحال توانايي و آمادگي نام مي بريم درحقيقت آن توانايي و آمادگي است كه در ساز يك شخص وجود دارد و آن وسيله اي بايد باشد براي بيان دوچيز ۱ ـ براي بيان تفكر او ۲ ـ براي بيان عواطف و احساسات او. بنابراين تفكر و عواطف غالب هستند و توانايي و مهارت مقطعي است. من توانايي و مهارت و تمام استعداد بالفعل يك نوازنده را مركبي مي دانم كه براي انتقال و بيان تفكر و عواطف اوست. تفكر هم همواره سهم بسزايي در عواطف دارد. عواطف بشري هيچگاه از تفكرش جدا نيست. در واقع تفكر درميان بخشهاي وجودي يك انسان سازماندهي و عدالت برقرار كرده است. هر چيز را در جاي خودش به بهترين صورت و به بهترين تركيب نشانده است. بنابراين احساسات اگر در موسيقي نباشد مانند كارهايي كه داعيه مدرن و قرن بيستمي دارند كه من از اينها...
نه دقیقاً، بعد از آن دوره هايي به عنوان موسيقي مدرن و موسيقي آوانگارد پیدا شدند که اينها را من بيشتر به بازار مسگرهاي خودمان تشبيه مي كنم. چون در واقع اسمش موسيقي است، اصلاً موسيقي نيست. ابن سينا فرمودند:«موسيقي غذاي روح است» ممكن است مدعيان موسيقي هاي مذكور بگويند ما مي خواهيم از اين دست غذاها به روحمان بدهيم. درواقع روح حقيقت انسان است. يعني انسان يك جسم فاني و ميرا دارد و يك وجهه واقعي و مانا كه به عنوان روح شناخته مي شود. حال اگر به اين روح غذاي آلوده داده شود، چه بلايي سرش مي آيد. در واقع چه بلايي سرانسان مي آيد. زير پا گذاردن همه اصول انساني به غذاهايي مربوط مي گردد كه توسط موسيقي، انواع هنر، كتاب و ساير فعاليتهاي فرهنگي به روح انسان داده مي شود. اگر انسان قرن بيستم به يك موجود طاغي و عاصي مبدل شده است كه همه چيز را زير پا مي گذارد و اصلاً اصلي ثابت در روابط انساني و حتي هستي قائل نيست، به واسطه غذاهايي است كه به روح او خورانده مي شود. مدعيان موسيقي مدرن و آوانگارد نمي دانند چه غذاهاي فاسد و مسمومي را به روح شنوندگان خودشان مي خورانند. آنگاه چه انتظاري مي توان از اين انسان به عنوان شنونده چنين موسيقي هايي داشت وقتي كه او در صف اتوبوس يا صف هر چيز ديگر قرار مي گيرد نظم را به هم مي زند يا براي ديدن يك نمايشنامه، يك كنسرت موسيقي و يا مسابقه فوتبال به جايي مي رود، انضباط را رعايت نمي كند. هرج و مرج طلبي، بي انضباطي در رفتار، در اخلاق و عدم پايبندي به همه اصول، مربوط به اين غذاهاي فرهنگي و هنري است كه به روح انسانها خورانده اند.
يعني شما معتقديد زير پا گذاشتن اصول انساني نتيجه پشت پا زدن به قواعد زيباشناسي هنر است؟ من معتقدم قواعد زيباشناسي هنر نه، زيباشناسي زيستي. چون ممكن است اين چيزها را با قواعد زيباشناسي هنر تطبيق داده و دخالت بدهند ولي مسلماً زيباشناسي انسان نيست. زيباشناسي انسان، روح شناسي اوست. اگر ما روح انسان را مطالعه كنيم مي بينيم مجموعه اي جمعيت گرا، اصول گرا، عاقبت گرا، كل گرا، مطلق گرا و آرامش طلب است و از آن طرف محبت و دوستي و صلح را انتخاب مي كند. بنابراين چنين موجودي غذاي سالم و سلامت و غذاي مقوي مي طلبد نه غذاي منافي روح خودش و بي نظمي منافي روح انسان است. امروزه بسياري از انسانها به بيماري هاي مختلف اعصاب مبتلا مي شوند و رشته هاي گوناگون تخصصي اعصاب هم هرروز دارد از دانشگاههاي پزشكي بيرون مي آيد. اينها درواقع ابتكار و اختراع اين نوع موسيقي ها و فعاليتهاي فرهنگي است. بنابراين ربطي به هنر ندارد. از طرف ديگر ربطي به زيباشناسي انسان هم ندارد. اگر ما زيبايي روح او را درنظر بگيريم غذاي سالم به او مي خورانيم. اگر موافق باشيد بحثي را درخصوص بداهه نوازي آغازكنيم. به عنوان يك تكنواز موسيقي ايراني آيا حد و مرزي را در بداهه نوازي قائل هستيد يا اينكه معتقديد بداهه نواز براي بيان مطلب خود بايد راحت و آزاد باشد؟ درواقع شما منظورتان اين است كه بداهه نواز تا كجا مي تواند جلو برود و از آن به بعد ديگر مجاز نيست ادامه بدهد. بستگي به اين دارد؛ اگر بداهه نواز به يك متكايي، به يك اصل و اصولي متكي باشد، آن اصل و اصول نمي گذارد او منحرف شود زيرا اگر اتكا دارد يعني پايبندي و تعهد دارد، اگر بخواهدمنحرف شود در واقع نقض اين پايبندي و تعهد است. اين براي مطلب اول و مطلب دوم، آن اصل و اصول اگر كوچك و كم حجم و بي ارزش باشد، بداهه نواز ناگزير است ازآن اصل و اصول تخطي كند. در واقع ناگزير مي شود تعهد خود را نسبت به آن قطع كند. بنابراين ديگر نمي تواند اتكا به چيزي داشته باشد.
نه، آن مربوط به چارچوب ذهن و تفكر بنده بوده كه در همان لحظه اتفاق افتاده است. لازم است در همين جا اشاره كنم، روي دوم نوارهاي وصل مستان و شمس الضحي در يك لحظه ساخته، نواخته و ضبط شده است. هنگام ضبط يك حس هايي، يك آهنگهايي به ذهن من مي آمد و در نتيجه ما كار ضبط تصنيف را متوقف مي كرديم و به ضبط آن قطعاتي كه در لحظه خلق شده بودند، مي پرداختيم. بنابراين بداهه نوازي يعني توانايي و مهارت نواختن در حد عالي و از آن طرف ذوق و قريحه آهنگسازي هم داشتن كه تعالي و پيشرفت اين دو به تعالي فكري شخص بداهه نواز وابسته است. يك شخص ذوق و قريحه دارد اما آهنگهايي كه مي سازد شنونده را به تعالي نمي رساند. آن به خاطر اين است كه تعالي فكري ندارد يعني بايد آن چارچوب تفكرش به تعالي برسد تا بعد آهنگ هايش هم شنونده را متعالي كند. آيا شما قبول داريد گروه نوازي یک محصول وارداتي است؟ خير، در مباني مشترك فكر انسان موضوع ورود و صدور، اصلاً موضوعيت ندارد. اين به ساختار فكري انسان مربوط مي شود. انسان يك موقع نيازمند به خلوت است و يك موقع نيازمند به جامعه، يك موقع جامعه گريز مي شود و خلوت مي گزيند؛ خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؛ به عبارتي كنج عزلت و تفكر و در خود فرورفتن را انتخاب مي كند، يك موقعي هم به دامن جامعه و مردم رومي آورد. اين نياز روحي انسان است و در همه عرصه ها خودش را نشان مي دهد. در عرصه هنر و موسيقي هم همين طور است. يك موقع نياز انسان هست كه يك ساز بشنود يا اگر موسيقيدان است با يك ساز كار كند، تكنوازي كند. يك موقع هم نياز هست سازهاي يك اركستر را بشنود. همچنين اگر موسيقيدان است كار اركستري و جمعي بكند. اين نكته در واقع فكر و روح بشر است. اين را نمي شود گفت مال غرب است يا وارداتي است. اما اينكه مي گويند موسيقي ما تك بخشي است و بايد تكي اجرا شود اين را من درست قبول ندارم. بخش تكنواز موسيقي ما كشف شده و نواهاي ديگر، نواهاي همراهي كننده و نواهاي فرعي كشف نشده است. اين استعداد و پتانسيل در موسيقي ما هست كه نواهاي ديگر هم كشف بشود و حتماً كشف مي شود. يعني ذات موسيقي ما، ذات تكصدايي نيست، تك صدايي كشف شده است. بخش ملوديكش كشف شده، بخش هارمونيك اش كشف نشده و لاجرم كشف خواهد شد. اين به ترقي و تعالي روح موسيقدان ايراني مربوط مي شود. اگر روح موسيقدان ايراني و تفكر او ترقي بكند آن صداهاي ديگر، صداهاي هارمونيك و صداهاي فرعي را هم كشف مي كند و اين اتفاقي است كه دير يا زود رخ خواهد داد. شما هم در كارهاي گروهي و هم تكنوازي هايتان به موسيقي دو صدايي و چندصدايي متمايل شده ايد. همانطور كه مي دانيد اين موضوع در موسيقي رسمی ما، پيشينه اي ندارد. حتي اساتيد شما هم بدان نپرداخته اند. يعني هيچ مبنايي هم براي اين كار وجود نداشته و يا شناخته شده نبوده است. با اين توضيح شما چگونه به موسيقي چندبخشي روی آورده ايد؟ ببينيد اگر منظور شما اين باشد كه آنچه در اثر من مي شنويد، در آثار گذشتگان نيست؛ دوصدايي نشنيده ايد؛ خب، بنده چه تقصيري دارم اگر آنها استفاده نكردند. بنده هم موظف نيستم هركاري كه آنها انجام دادند، الان عیناً انجام دهم. استعدادهاي بسيار نهفته اي در موسيقي ما هست كه مساوي نيست با آنچه كه اساتيد قديمي ما گفته اند. همه حرفها را در موسيقي سنتي ما استادان قديمي نگفته اند. بخشي از آن را گفته اند و بسيار هم مهم بوده است. بخش هاي ناگفته فراوان وجود دارد. حتي از آنچه كه آنها گفتند باز مي شود بخشهاي جديدتري استخراج كرد. بنابراين استعدادهاي نهفته و بسيارگران موسيقي ما مي تواند سالها، بلكه قرنها امكان تازه گفتن و نو گفتن مبتني براصول را به موسيقيدان ايراني عرضه كند. البته اين را هم بگويم ما مي توانيم براي اكتشاف آن بخش كشف نشده از دانش هارموني و كنترپوان غربي استفاده كنيم. نه اينكه آن دانش را در اينجا پياده كنيم، نه، ذهنمان از آن دانش و فن خالي نباشد. روش و شيوه به كارگيري صداهاي فرعي در موسيقي ما، روش دانش هارموني و كنترپوان غربي نيست. منتها ذهن يك مكتشف بايد از آن ابزار هم بهره مند باشد. نسبت به آنها بي اطلاع نباشد. از چهارنوار منتشرشده شما، سه تاي آن در دستگاه همايون و آخري در دستگاه چهارگاه پرداخت شده اند. آيا شما علاقه خاصي به دستگاه همايون داريد يا اينكه یک نكته فني در اين گرايش وجود داشته است؟ من در حال حاضر علاقه ام به همه دستگاهها يكسان است اما تفسيرم از دستگاهها يكسان نيست. بلاتشبيه مانند پدري كه همه بچه هايش را يك حد دوست دارد اما شناختي كه از بچه هايش دارد شناخت واحدي نيست. بنده هم بلاتشبيه، علاقه ام به تمام دستگاهها يكسان است. اما تفسيرم از دستگاهها و آوازهاي مختلف يكسان نيست. من دستگاه همايون را در موسيقي آسمان مي بينم. تفسيرم از دستگاه همايون يك موسيقي پاك و پالوده و سراسر الهي و آسماني است. به همين دليل هر وقت همايون مي شنوم اين تفسير برايم پيدامي شود. چه شد كه پس از سه اثر با كلام، اين بار به يك اثر بي كلام رو آورديد؟ عرض كنم، من در آثار قبلي هم بي كلام داشتم. روي دوم نوار وصل مستان و شمس الضحي بي كلام است، يعني در مجموع سبك كار من تفاوت و تغييري نكرده است. اما من بطور كلي موسيقي خالص را، موسيقي بي كلام مي دانم. معتقدم خود موسيقي گفتني بسيار دارد و خيلي بالاتر، رساناتر و تواناتر از آن است كه كلام در كنارش باشد منتهی نياز به ذهن ورزيده و كارآزموده دارد. بنابراين اگر يك شنونده كارآزموده و توانا باشد، بدون اينكه محتاج به كلام در كنار موسيقي باشد از خود موسيقي خالص آن كلمات مناسب را خواهد گرفت و موسيقي ما اينقدر كلمات مناسب، بجا و شايسته دارد كه كاملاً از كلام بي نياز است. احتياج به كلام متناسب با شرايط شنونده ناكارآزموده است كه نمي تواند ارتباطي صريح، دقيق و كامل باخود موسيقي برقرار كند. محتاج اين هست كه يك واسطه اي اينجا باشد تا ارتباط را ايجاد كند و آن واسطه كلام است. به همين دليل ما سابقه قرابت و نزديكي موسيقي با كلام، فراوان داريم. صدها سال بوده است و بنده هم نمي گويم اين نقش را بايد قطع كنيم. آهنگساز جايي تعمد دارد و صلاح مي داند كه اين نقش را برقرار كند يعني روي يك غزل، قصيده، شعر يا كلامي آهنگ بگذارد و آن مقصود خودش را در قالب اين شعر مناسب تر به شنونده منتقل كند. ما از اين زاويه اگر به موسيقي نگاه بكنيم كه چرا با كلام قرين و همراه مي شود دو تا دليل دارد. اول اينكه شنونده ها ناكارآزموده هستند و آهنگساز ناگزير است براي برقراري ارتباط به شعر روي آورد. دوم موقعي كه خود آهنگساز مطلبي را مي خواهد بگويد كه در اين مطلب او شعر جايگاه مهمي را دارد. به اين دليل به شعر نزديك مي شود اما بطور كلي موسيقي و علي الخصوص موسيقي ما كاملاً بي نياز از شعر است. شعرهاي فراواني در بطن موسيقي ما نهفته است كه به وسيله اصوات و آهنگها مي توانند به سامعه آن شنونده كارآزموده رسانده شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:9 توسط هوشنگ ساماني |
|
|
صفحه نخست تماس با من Contact Me آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هوشنگ سامانی
آهنگساز و روزنامه نگار موسیقی آثار منتشر شده: 1- عاشق نامه(1) با صداي علی امير قاسمی، مهدی محمدی و حسين بهاربين 2- مرزنگ(موسيقی بختياری) با صدای شهرام براتپوری 3- مرحمت با صدای اشکان کمانگری (در شرف انتشار) |
|
RSS
|